تبليغاتX
آريانا

آريانا

دستنوشته ها-دلتنگيها-دوست داشتنيها-یاد خوب گذشته ها

ترانه زیبای عاشقم من بر روی فیلم قرمز وباصدای مانی رهنما حتی با تکرارهای پیاپی روی صحنه هیجان آور این فیلم نیز مرا خسته نکرد اصل این ترانه باصدای مرحوم دلکش است

 

عاشقم من

 

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل
ندارم

آرزویی جز تو
در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو
پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو
پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افق‌ها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز
دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
هم‌چو بلبل نغمه سر کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:52  توسط آریانا   | 

این شعر مهدی اخوان ثالث شاید بوی ناامیدی بدهد ولی دردرون خود پر از امید است مگر ناامید به انتظار قاصدک می نشیند

قاصدك

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 
برو آنجا كه تو را منتظرند
 
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 
قاصد تجربه هاي همه تلخ
 
با دلم مي گويد
 
كه دروغي تو ، دروغ
 
كه فريبي تو. ، فريب
 
قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:44  توسط آریانا   | 

براستی دیروزودیروزها اگر تکرار می شدند ما چکار می کردیم اصلا چقدر آرزو داریم تا فرصتهای از درست رفته تکرار شوند ..چقدر وقت خود را به این فکر گذشته اختصاص می دهیم ..آیا ما جبران می کنیم اشتباهات گذشته مان را ...نمی دانم

ترانه دیروز از گروه بیتل یکی از بهترین ترانه های انگلیسی زبان است که متن آن را برای شما می گذارم زبانم زیاد خوب نیست ..ولی بهرحال فکر کنم بتوانید کمی از آن را درک کنید

Yesterday
all my trouble seemed so far away
Now it looks as though they`re here to stay
Oh I believe in yesterday

Suddenly
I`m not half the man I used to be
there`s a shaddow hanging over me
Oh yesterday came suddenly

Why she had to go I don`t know
she wouldn`t say
I sad something wrong
Now rdayI long for yesterday

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh I believe in yesterday

Why she had to go.......

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday
Mm mm mm mm mm mm mm

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 23:2  توسط آریانا   | 

اينكه با ماشين بلند شي بري مشهد اونم از جاده چالوس شب توي جنگل بخوابي يا تو خيابونهاي شهرهاي مختلف كجا وبا قطار وهواپيما رفتن كجا..دوان دوان با كوروش وبهزاد توخيابونهاي مشهد ؛كوچه عيدگاه ومسافرخونه عدالت كجا وهتل وهتل آپارتمان كجا..نه نه پسر اون يه چيز ديگه بود من كه يواشكي پول خارجي هاي بابارو كش مي رفتم تا چندتا بستني آلاسكا اضافه بخورم توي مشهد اينقدر بابا پشمك به خوردمون مي داد كه دوروبر لب ودهنمون همش چسبناك بود ...برو باغ وحش با ماشين ..فردوسي وغيره وغيره وغيره..نه ديگه حالا حتي حال كوه سنگي رفتن روهم ندارم فقط اي  حالي باشه سر قبر نادر برم اونم براي زيارت قبر شهيد وطن كلنل محمد تقي خان پسيان با هزار جور عذاب وجدان كه نكنه امام رضا ناراحت بشه اونوقت بگه توبراي من نيومدي براي پسيان اومدي ...اي بابا زيارت نامه كه نمي خونديم اصلا حاليمون نبود..حالا هي برو زيارت بالاي سر مبارك يا پائين سر مبارك امام برو سر قبر شيخ جعفر مجتهدي فاتحه بخون ..ديگه حال اونموقع رو نميده.. يه نون كباب ساده با چندتا پياز كه سهله نون خالي اونموقع مي ارزه به چلوكباب امروز ..حالي بود اونموقع ها..ولي بازم قربون كبوتراي حرمت امام رضا صفاي ما كم شده به رنگ طلايي گنبد شما در ..اين دل صاحاب مرده خراب شده از جفاي خود وروزگار از آروزهاي طول ودراز شما كه سروري وآقا يا ضامن آهو...ما كه هي اومديم نقشه كشيديم بيايم تو كتابخونه حرم حال كنيم بين كتابا ..يه سلام عليكم هم از دور كنيم كه آره مثلا زيارت كرديم شما كه هميشه بزرگ بودي ....بگذريم  يادت نره...يادت نره ها..منتظرم آقا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:41  توسط آریانا   | 

مي خواهي بروي؟

مي خواهي بروي
مي خواهي بروي،
بي بهانه برو
بيدار نكن خاطره هاي خواب آلود را.
صدايت همان صدا
نگاهت ناتني؛
مي روي اگر
بگذار بيگانه بماند صدايت هم.

تو گل رها شده در آغوش دريايي
فرا خواهند گرفت تو را موج ها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزي
محبت ساختگي ات
همچون سندي جعلي.

پهن شوم به سان راه ها بر گام هايت
و التماست كنم؟
اين، ممكن نيست!
شكستني  نيست وقارم همانند قلبم
پستي و آن گاه زندگي، روزگار خوشي نيست!

نمي گويم تو كوه سرفرازي، خم شو
نمي گويم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردي است در دستان تو
و نه من گدايي دست گشوده فراروي تو.

مي خواهي بروي..
اين راه، اين هم تو...
تنها بدرقه ات خواهد كرد يك جفت چشم.
اگر رفتي
بدان، خواستي برگردي هرگاه
بسترت بالشي خاردار خواهد بود.

مي خواهي بروي
نه حرف بزن، نه چيزي بگو!
نيست شو چون غريبه ها در مه و ابر و دود
دلبسته چه چيزم بودي
كه نتوانستي بگويي
و اكنون در پي ديدن هزار عيب مني.

مي خواهي بروي؛
بي بهانه برو؛
بيدار نكن خاطره هاي خواب آلود را.
صدايت همان صدا
نگاهت ناتني؛
مي روي اگر
بگذار بيگانه بماند صدايت هم

شعري از نصرت كسمنلي شاعر فقيد آذربايجاني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 0:41  توسط آریانا   | 

دلاور دوران

بلند آسمان جایگاه من است

حکایت دلبستگی من به خلبانان نیروی هوایی حکایت دلبستگی های شخصی است ...حضور یکی از بستگان به عنوان خلبان در نبرد ۸ساله با عراق وارادت وعلاقه شدید قلبی من به ایشان همچنین علاقه شخص خودم به خلبانی هرچند که خلبان نشدم...

 در اینجا یادی می کنم از خلبانان شهید نیروی هوایی..شهید عباس دوران که سرآمد دوران بود -شهید خلعتبری -شهید مرتضایی -شهید اردستانی -و....این نوشته که برگرفته از سایت روزنامه های همشهری وشرق است عرض ارادتی است به ساحت مقدس شهید خلبان عباس دوران ...یاد او وتمامی خلبانان شهید نیروی هوایی گرامی باد

 

 هشتم تير 1360: دلم نمي خواهد از سختي ها با مهناز حرفي بزنم. دلم مي خواهد وقتي خانه مي روم جز شادي و خنده چيزي با خودم نبرم؛ نه كسل باشم، نه بي حوصله و خواب آلود تا دل مهناز هم شاد شود ... اما چه كنم؟ نسبت به همه چيز حساسيت پيدا كرده ام. معده ام درد مي كند ... دكتر مي گويد فقط ضعف اعصاب است .... چطور مي توانم عصباني نشوم؟ آن روز وقتي بلوار نزديك پايگاه هوايي شيراز را به نام من كردند، غرور و شادي را در چشم هاي مهناز ديدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمين را كه دادند دستم، من فقط به خاطر دل مهناز گرفتم و به خاطر او و مردم كه اين همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم. ولي همين كه پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. حواله زمين را پاره كردم، ريختم زمين. يعني فكر مي كنند ما پرواز مي كنيم و مي جنگيم تا شجاعت هاي ما را ببينند و به ما حواله  خانه و زمين. بدهند؟ ...
بايد با زبان خوش قانعش كنم كه انتقال به تهران، يعني مرگ من. چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است.
۱۲۰ پرواز در دوسال. آن هايي كه اهل پرواز هستند مي دانند كه غيرممكن است. شايد هيچ خلباني را پيدا نكني كه توانسته باشد اين كار را بكند. نيروي دريايي عراق هر چه قدرت داشت خيلي زود از دست داد. دوران و خلعتبري پدر ناوچه ها را در آوردند. دوران يك روزه دو ناوچه را در بندر زد و برگشت. خيلي معروف بود و زهرچشمي از عراقي ها گرفته بود. آرزوي عراقي ها اين بود كه او را اسير كنند. يك جورهايي همان خلبان آرزوهاي بچه ها بود.
سال 61 صدام سران كشورهاي غير متعهد را دعوت كرد و براي ميهماني بنزهاي سفارشي اش را روي اتوبان هاي نوساز راه انداخت. خيلي خرج كرده بود. صدام اعلام كرد ايراني ها نمي توانند بغداد را ناامن كنند. دوران بايد بغداد را نا امن مي كرد. از مرز گذشت، ميان رادار دشمن به حركت ادامه داد و آسمان بغداد را تهديد كرد. خيلي عجيب است كه يك هواپيما برود و يك كشور را آن هم با جديدترين تجهيزات به هم بزند. پدافند عراق كابين عقب هواپيما را روي بغداد زد. عباس بي خيال هشدار هواپيما كه بايد به بيرون بپرد به فكر ضربه نهايي بود. هواپيما را به سمت پالايشگاه الدوره هدايت مي كند و چون امكان فرار نيست هواپيما را به پالايشگاه مي كوبد. پيكره شهيد دوران قرار است در دروازه قرآن شيراز نصب شود

روایت دیگری از شهادت

روز ۳۱ تيرماه ۱۳۶۱ سه هواپيما كه هركدام دو سرنشين داشت ماموريت يافتند روى بغداد عملياتى انجام دهند. هدف آنها بمباران پالايشگاه بغداد، نيروگاه اتمى بغداد و پايگاه الرشيد يا ساختمان اجلاس در بغداد بود.
هواپيماى يك: عباس دوران _ منصور كاظميان
هواپيماى دو: اسكندرى _ باقرى
هواپيماى سه: توانگريان _ خسروشاهى
ماجراى اين ماموريت كه خلبان عباس دورانى در آن به شهادت رسيد از زبان همكار و همراهش منصور كاظميان خواندنى است:
«پنج و بيست و پنج دقيقه صبح از روى باند پايگاه همدان بلند شديم. حساب كرده بوديم سوخت مان همين قدر كفاف مى دهد كه از همدان برويم بغداد، ماموريت مان را انجام بدهيم و برگرديم. قبل از پرواز، دوران به من گفته بود كه «اگر اتفاقى افتاد و خواستى بپرى بيرون، من رو Eject نكن» ...توى مسير هم من ساكت بودم هم دوران. از پروازهاى قبلى مان اخلاقش دستم بود. خوشش نمى آمد كسى زياد حرف بزند. يكى دو بار گفته بود: « خوشم مى آد. هم ساكتى و كم حرف، هم نترس.» شايد خودش گفته بود من را هم پروازش بگذارند.
گذشته از اين كه خودم زياد اهل حرف نبودم، در آن اوضاع چيزى هم براى گفتن نداشتيم. بغض بيخ گلويم چسبيده بود و فقط سعى مى كردم مسير را از روى نقشه درست طى كنم. گاهى فقط به او مى گفتم كه به اين طرف بچرخد يا از اين سمت برود. مواظب بودم گشت هاى هوايى كار دستمان ندهند. هنوز تاريك بود، شهرهاى زير پايمان هنوز بيدار نشده بودند، فقط ريسه لامپ هاى خيابان و جاهاى عمومى روشن بود.
روى ايلام ارتفاع مان را تا ده پانزده مترى زمين پايين آورديم. سرعت را هم به ششصد مايل رسانديم، يعنى نهصد و پنجاه تا هزار كيلومتر، تا دشمن نتواند ما را در رادارش ببيند. از جنوب ايلام وارد مرز عراق شديم. فاصله  ما با هواپيماى دو حدود دويست متر بود. داشتم آنها را نگاه مى كردم كه ديدم از زمين يك موشك به سمت آنها شليك شد. حدس زدم سام هفت باشد و به آنها نرسد، ولى به آنها گفتم مواظب باشند. حدسم درست بود. موشك كمى كه دنبال شان آمد، توى هوا منفجر شد.
دستگاهى هست به نام ECM كه به خلبان خبر مى دهد در ديد هواپيماى دشمن هست يا نه. از مرز كه رد شديم، روى ECM ديدم كه بغداد ما را روى رادارش مى بيند. به دوران گفتم، جواب نداد. هواپيماى دو هم همين پيغام را داد. دوران به شوخى گفت: «از اين پايين تر كه نمى شه پرواز كرد. مى خواين بريم زير زمين؟»
جاده بغداد- بصره را رها كرديم و به سمت شمال شرقى چرخيديم. ساعت شش و ده دقيقه روى آسمان بغداد بوديم. هوا هنوز تاريك بود، ولى ناگهان ديدم ده مايلى جنوب شرقى بغداد انگار شهر چراغانى شد، دو تا ديوار آتش جلومان درست كرده بودند. ديوار آتش اول را كه رد كرديم، دوران اشاره كرد به چراغ هاى نشان دهنده، گفت: «منصور، موتور راست هواپيما آتش گرفته.»
قاعده اين بود كه موتور راست را خاموش كنيم، ولى سرعتمان نبايد كم مى شد. گفتم: «چيزى نيست، از شهر رد بشيم خاموشش مى كنم.» اين آخرين حرفى بود كه بين ما رد و بدل شد.
ديوار آتش دوم را كه رد كرديم، دكل هاى پالايشگاه پيدا شد. موقعيتش نسبت به بغداد مثل موقعيت پالايشگاه تهران بود نسبت به تهران. از همان اطراف پالايشگاه شروع كردند به زدن. پدافندى كه ما را هدف گرفته بود، چهارلول پنجاه و هفت ميلى مترى بود. من خيلى خوب گلوله هايش را مى ديدم كه قوس برمى داشت و پشت هواپيما ضرب مى گرفت. از ECM ديدم كه موشك هاى سام شش و سام سه شان را رويمان قفل كرده اند. سعى كردم رادار پدافندشان را از كار بيندازم. رسيديم به پالايشگاه بغداد و بمب ريختيم. برگشتم ببينم چند تا به هدف خورده كه ديدم دم هواپيما تا جايى كه من نشسته ام، آتش گرفته. همان موقع لرزش خفيفى به جان هواپيما افتاد. دستگاه ها را نگاه كردم، درست بود. ولى هواپيما بدجورى داشت مى سوخت. بايد بيرون مى پريديم.
همه حرف هاى دوران براى نپريدنش در ذهنم مرور شد. او مرا خوب مى شناخت و مى دانست از ترس يا الكى بيرون نمى پرم. حالا هم فقط تاكيد كرده بود. به هر حال نمى توانستم بگذارم آنجا بماند. دستم به سمت دسته Eject دو نفره رفت و خواستم بگويم كه براى پريدن آماده باشد كه همه دستگاه ها جلوى چشمم سياه شد و هيچى نفهميدم.
صبح ۳۱ تيرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهيد، عباس دوران، كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق، براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد، هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. ديگر خلبان اين هواپيما، منصور كاظميان، به دست نيروهاى عراقى اسير شد. دوران در نامه هاى اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است:
نود درصد احتمال برگشت نيست...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:33  توسط آریانا   | 

 

من نگاهتو می خواستم

من نگاهتو می خواستم

که قشنگترین غزل بود

صحبت از فاجعه عشق

با من از روز ازل بود

من یه عاشق غریبم

با دلی خون وشکسته

اشک من اشک غروبه

رو تن پیچک خسته

آخ که چشمات چه قشنگ بود

با غزلهای نگاهت

آب می شد دلی که سنگ بود

آخ که چشمات چه قشنگ بود

چه قشنگ بود حرف چشمات با نگاه عاشق من

کاش می موند همیشه باقی لحظه های با تو بودن

حالا بی تو همیشه میل رفتن رو دارم

اگه امروز بمونم واسه فردا چی دارم

پس چرا باید بمونم

من که تو رنگا سیاهم

پس چرا باید بمونم

من که تو سینه آهم

حالا من خسته از این جا

می کنم قلبمو از جا

شاید این قصه کوتاه

سهم من بوده تو دنیا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:53  توسط آریانا   | 

دوست داشتنی

زیبا

سرخ ..سرخ

پراز غرور وافتخار

همراه با عشق

همزاد با معرفت

همگام با امید

مثل پرسپولیس

آری... پرسپولیس خسته هنوز از پا ننشسته

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:47  توسط آریانا   | 

کنار تونشسته ام

میان ما نمانده هیچ حائلی

بریده بندهای قید

گسسته ام زبود وهست

تورا نگاه می کنم

تورا که هستی منی

به روی خوب تو نگاه می کنم

وهستی ام چو پاره پاره های برف

به زیر گرمی نگاه جانفروز تو

به یکدم آب می شود

تو مرگ ذره های جسم بیخود مرا نگاه می کنی

ومن به واپسین دم حیات تورا نظاره می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:42  توسط آریانا   | 

...گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشکی مي ديدم
...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:36  توسط آریانا   |